شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۱

یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان

آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان

یک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید

آن زمان که تنگ می‌بندید

بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهوده جان قربان

آی آدم‌ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید

نان به سفره جامه‌تان بر تن

یک نفر در آب می‌خواند شما را

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

بازمی‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی‌تابیش افزون

می‌کند زین آب‌ها بیرون گاه سر گه پا

آی آدم‌ها که روی ساحل آرام، در کار تماشایید!

موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش

می‌رود نعره‌زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید:

«آی آدم‌ها ...»

و صدای باد هر دم دلگزاتر

در صدای باد بانگ او رساتر

از میان آب‌های دور یا نزدیک

باز در گوش این نداها

آی آدم‌ها...


 نیما یوشیج 

هیچ نظری موجود نیست: